Thursday, May 8, 2008

مهر پدر

پیرمردی با پسرتحصیل کرده اش صحبت میکرد که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...

پدر از پسرش پرسید : این چیه ؟ پسر جواب داد : کلاغ ...

چند دقیقه گذشت و دوباره پدر از پسرش پرسید : این چیه ؟

پسر گفت : بابا من که همین الآن بهتون گفتم که این کلاغه !!!

چند دقیقه نگذشته بود که پیرمرد دوباره پرسید : این چیه ؟؟؟!

پسر با عصبانیت جواب داد : کلاغه ! کلاغ !!!

وقتی پدر برای بار چهارم این سوال رو تکرار کرد پسر از کوره در رفت و با صدای بلند داد زد :

من چند بار گفتم که این کلاغه ؟؟؟ چرا متوجه نمیشی ؟؟؟

پدر به اتاقش رفت و با یه دفتر خاطرات قدیمی برگشت ...

از وقتی که پسرش به دنیا اومده بود بعضی ازخاطراتش رو تو این دفتر می نوشت ...

صفحه ای رو باز کرد و به پسر داد و گفت : این رو بخون ...

توی اون صفحه نوشته شده بود :

امروز پسر کوچکم که سه سال دارد روی مبل نشسته بود که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...

پسرم ۲۳ بار اسمش رو از من پرسید و من عین ۲۳ بار بوسیدمش و عاشقانه بهش گفتم که اسمش کلاغه …………………

No comments: