Monday, May 12, 2008

شعر زیبای شادروان فروغ فرخزاد

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ کینه جوی آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم ب ه گوشش قصه عشق
تو را می خواهم ای جانانه ی من
تو را می خواهم ای آغوش جان بخش
تو را ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دید گانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانی چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

شاید جالب باشد بدانید زمانیکه این شعر را سرود آنقدر به او تهمت و نا روا زدند که بنده خدا پشیمان شد چون

همه بهش میگفتند که واقعا" مرتکب گناهی که گفته شده .

Thursday, May 8, 2008


گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش : دل مال تو تنها بخند. !
خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود



مقادیری جوک وSMS

پیام کوروش کبیر برای جهانیان




پیام کوروش کبیر برای جهانیان

منم کوروش.....شاه جهان.... شاه بزرگ.... شاه دادگر......شاه بابل پسر کمبوجه......انگاه که بدون جنگ و خونریزی وارد بابل شدیم همه مردم گامهای

مرا با شادمانی پذیرفتند . در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم .مردوک (خدای بابلیان).دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد...... زیرا من او را ارجمند و

گرامی داشتم.ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم

این شهر و این سرزمین وارد آی دآنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم.به بدبختی های آنها پایان بخشیدم .... فرمان دادم که همه مردم درپرستش خدای خود آزاد باشند

و کسی آنها را نیازارد ...... خدای بزرگ از کردار من خشنود شود ..... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت ما همگی در صلح وآشتی مقام بلندش را ستودیم من برای همه مردم جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم .....

در آن زمان ایران بر٢٥ کشورجهان حکومت میکرد جالب است بدانید حکومت فدرال کنونی آمریکا کاملا" همانند همان حکومت زمان کوروش کبیر است که درآن زمان
است که در آن زمان ساتراپی نامیده میشد .ء




مهر پدر

پیرمردی با پسرتحصیل کرده اش صحبت میکرد که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...

پدر از پسرش پرسید : این چیه ؟ پسر جواب داد : کلاغ ...

چند دقیقه گذشت و دوباره پدر از پسرش پرسید : این چیه ؟

پسر گفت : بابا من که همین الآن بهتون گفتم که این کلاغه !!!

چند دقیقه نگذشته بود که پیرمرد دوباره پرسید : این چیه ؟؟؟!

پسر با عصبانیت جواب داد : کلاغه ! کلاغ !!!

وقتی پدر برای بار چهارم این سوال رو تکرار کرد پسر از کوره در رفت و با صدای بلند داد زد :

من چند بار گفتم که این کلاغه ؟؟؟ چرا متوجه نمیشی ؟؟؟

پدر به اتاقش رفت و با یه دفتر خاطرات قدیمی برگشت ...

از وقتی که پسرش به دنیا اومده بود بعضی ازخاطراتش رو تو این دفتر می نوشت ...

صفحه ای رو باز کرد و به پسر داد و گفت : این رو بخون ...

توی اون صفحه نوشته شده بود :

امروز پسر کوچکم که سه سال دارد روی مبل نشسته بود که یک کلاغ اومد و نشست لب پنجره ...

پسرم ۲۳ بار اسمش رو از من پرسید و من عین ۲۳ بار بوسیدمش و عاشقانه بهش گفتم که اسمش کلاغه …………………

اوضاع آ شفتهء اقتصادی

این چند روز اخیر دیگه واقعا" گرونی دهن ما یکی رو سرویس کرد همه چیز چند برابر شده به نظر شما به جز دزدی چیکار میشه کرد؟ هر چند ما نه عرضهء اونو داریم نه این کاره هستیم . بر عکس خیلی از مقامات نسبتا"محترم تازه دیوونه هم هستیم چون جلوی این زبونو بعد کلی درد سر باز هم نمیتونیم نگه داریم .
تازه ما شانس آوردیم محمود میگه امام زمان کشور رو مدیریت میکنه !
و الا دخلمان در آمده بود جالب تر اینکه همگی شما به اتفاق خفه قان گرفتید ! البته با عرض کمی پوزش ! واینکه اگر با همهء دنیا سر جنگ نداشتیم ........ء